هم روزای خوب هم روزای خیلی خیلی بد رو پشت سر گذاشتیم
با هم بودیم اما من خیلی تنهایی تحمل کردم همه چیز رو تو هم خیلی تنهایی گذروندی این روزها رو
هم کنار هم بودیم هم مقابل هم
دقیقا پنجشنبه 30 شهریور 1396 اومدین خواستگاری
تو مامان و مهندس
با هواپیما ظهر ساعت 1 بلیط داشتین به سمت تهران عصر ساعت 5:30 اومدین خونه ما و تا شام اینجا بودین و شب ساعت 23 هم پرواز شیراز
پر از استرس
پر از هیجان
پر از خوشحالی
پر از ترس
پر از همه چیز بود اون روز
این بار همه چیز جز کار
فرداش جمعه 31 شهریور تو همه فکرات رو کرده بودی و نشستی با من صحبت کردی و گفتی نمیخوای .. گفتی پشیمون شدی اصلا نمیخوای ازدواج کنی

خوب یادمه یه چشم اشک بود یه چشم خون
نمیخواستم مامانم اینا هم بفهمن
چند روز باهات صحبت نکردم
شنبه سر کار نرفتم
رفتم دنبال ازمایش ها عکس گرفتن هام برای عمل بینی
تو گفته بودی نه
اما انگار تنها امیدم بود عمل بینیم
انگار لج کرده بودم با خودم
انگار میخواستم بهت ثابت کنم که چقدر میخوامت
انگار با خودم لج کرده بودم که حتی اگه نباشی هم باید به خاطره تو این کار و انجام بدم
اخه این تنها خواسته تو بود
شنبه رفتم ازمایش
دو شنبه جواب ازمایش رو گرفتم
سه شنبه صبح رفتم برای عمل
12 روز سر کار نرفتم
چند روزی باهات تلفنی صحبت نکردم و فقط چت میکردیم
نمیخواستی امیدوارم کنی
ته دلم امید داشتم
فقط به امید به دست اوردنت رفتم زیر تیغ
اما تو نمیخواستی دوباره بهم قول بدی
که دوباره شاید بخوای بگی نه
روزای بدی بود خیلیییییییییییییییییییییییییییییی بد
هیچ کس هیچ کس جز خدا نفهمید چه حالی بودم اون روزا
ظاهرم خیلی خوب بود
اما از دورن بد جوری شکسته بودم
بد جوری خوردم کرده بودی
دیگه هیچی برای از دست دادن نداشتم
هیچی
خانوادم همش میپرسیدن چرا از متین اینا خبری نشد دیگه
منم اینکه شرط شما شیراز اومدن بود رو بهونه کردم که باید بیشتر فکر کنم
فعلا گفتم صبر کنن
یادم نیست دقیقا کی بود اما گچ رو که باز کردم یه مدت بعدش که کبودی هام رفته بود اومدی تهران دیدن من
اومدی تو دفتر
وقتی من رو دیدی کلی گریه کردی
یه اهنگ خاطره انگیز گذاشته بودم و جفتومن تو بغل هم کلی گریه کردیم یادته ؟؟؟
هنوز هم بهم نمیخواستی قولی بدی
رفتی پیش مشاور یک جلسه پیش یک اقا
چند جلسه پیش خانم قوی روح که داییت معرفی کردن
کلی کلنجار رفتی با خودت
و من
البته تو این مدت چندین بار دیگه هم اومدی تهران
تا بلاخره تصمیم گرفتی و گفتی بله
از وقتی اوکی دادی تا وقتی مامان زنگ زدن بازم من نصف عمر شدم که نکنه پشیمون شی
بالاخره چند روز پیش مامانت اول به من و بعدشم به مامانم زنگ زدن
بعدشم که هفته ی پیش یعنی 14 ام و 15 ام دی ما خودت اومدی تهران و یک شب هم با مامان اینا رفتیم شام بیرون
این هفته هم قراره برای آزمایش بیاین تهران و برای صحبت ها مراسم
همه چیز ظاهرا داره درست میشه
اما من هنوز موندم و یکم ترس و دلهره
....
متین...ما را در سایت متین دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 30