من و لیلا جون

خرید بک لینک
اول اینو بگم که چقدر آخر سال پر رفت و آمدی داشتیم کاش سال 96 هم پر از رفت و آمد های من و تو باشه و هیچ وقت دلتنگیم به حدی نشه که شب با بغض بخوابم مثل خیلی از شبای سال 95

حالا بریم سر اصل موضوع پست :

من و سارا تازه رسیده بودیم توی تالار فکر میکردم لیلا جون قبل از ما رسیده ... جوری که مثلا ضایع نباشه ( که خیلی هم ضایع بود ) داشتم چشم چشم میکردم و آدم ها رو نگاه میکردم شاید ببینمش ... ندیدم

زنگ زدم بهت گفتی هنوز نرسیدین .. خیالم راحت شد رفتم لباسام رو در آوردم و سر یک میز وسایلمون رو گذاشتیم ...

رفتیم سمت جایگاه عروس و داماد که تازه وارد تالار شده بودن ... یهو یکی کنارم گفت سلااااام

خیلی سلام گرم و مهربون و خودمونی بود

ولی من شکه شدم چون فکر میکردم هنوز نیومدین

منم سلام گرمی کردم و لیلا جون گفت خوب شناختمتون ؟ مامان متین هستم ... گفتم بله یادم نیست دیگه چی گفتم چون یکم استرس گرفته بودم ... حتی اولش نتونستم یه دل سیر لیلا جون رو نگاه کنم از خجالتم

سارا دستم رو گرفت کشوند اون طرف تر گفت مامانه متینه ؟ گفتم آره خودشه ...

نمیدونم چی شد که چند ثانیه بعد دوباره پیش مامانت بودیم

کلا من تو تمام مدت عروسی عین اهن ربا کشش خاصی به سمت مامانت داشتم نمیدونم چرا اما همش میدیدم دقیقا کنار لیلا جون ایستادم ..

خلاصه سارا رو معرفی کردم

لیلا جون پرسید ایشون هم تهران مشغول هستن ... گفتم نه ایشون توی دفتر شیراز مشغولن...

بهشون گفتم که ما اونجا وسایلمون رو گذاشتیم رو اون میز اگه دوست دارین بریم همونجا بشینیم ... اومدن و رفتیم نشستیم اما سر هر اتفاقی که پیش میومد مثلا رقص عروس داماد یا ، مراسم عقد ، مراسم کیک و.... همه با هم میرفتیم جلو که ببینیم و من در تمام لحظات سفت و سخت جایگاهم کنار لیلا جون رو نگه داشته بودم و از کنارش تکون نمیخوردم...

درکل برخلاف استرسی که قبل از عروسی داشتم برای ملاقات مامانت توی عروسی فوق العاده راحت و خوشحال و عادی بودم .... باهاشون احساس راحتی شدیدی میکردم

[ یکشنبه بیست و نهم اسفند ۱۳۹۵ ] [ 0:43 ] [ مهشید ] [ ]

متین...

ما را در سایت متین دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 6 تاريخ: جمعه 12 خرداد 1396 ساعت: 18:57

صفحه بندی